تبليغاتX
آدم و حوا
آدم و حوا



نجوای آغاز

 

<br/><a href="http://i34.tinypic.com/2j2cl1w.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

صدایی می شنوم انگار

از پستوی بی ریای کاغذ.

گویی در سایه جوهر خاطره

پهلو به پهلو می کند خود را

تا در پس خروار بغض آلود سکوت

زخم بستر نگیرد.

گوش کن

آشناست گویی

همچو صدای مرگ موج در دستان خیس ساحل.

می دانم.

شبیه زجه مادری داغدار نیست

بر سر شالیزار آرزوهای سوخته.

شبیه دلتنگی های رنگ پریده گل آفتابگردان نیست

در پی تولد دوباره صبح.

شبیه خماری بعد از ظهر شقایق نیست

بر گاهواره سبز چنار.

شبیه خود من است.

گویی آرام و کند

بر صحنه فسرده زمان

گام بر می دارم.

در کمند کوه هایی تا نوک سپید

که بی ادعا

سر خم کرده اند

تا جرعه جرعه

نور را در آغوش گیرم.

گرما را حس می کنم

و جایی را برای کاشتن.

این

خماری عصر تابستان نیست.

بامدادی دیگر در راه است.

صدایی می شنوم گویی...

تو را نمی دانم...

  

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط ایمان |

ردپا....

دیشب رویایی داشتم..

خواب دیدم به روی شن ها راه می روم و او همراه من ..

و بروی پرده ی شب..

تمام روزهای زندگی ام را می دیدم.

همانطور که به طومار گذشته ام می نگریستم ...

و روز به روز زندگی ام را می دیدم..

دو ردپا به روی پرده ظاهر شد.

یکی از آن من و دیگری از آن او.

راه ادامه یافت تا پرده ی زندگی ام به آخر رسید.

آنگاه ایستادم و به پشت سر خیره شدم..

در برخی جاها فقط یک ردپا به چشم می خورد..

از قضا

آن جای پاها

مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود.

آنگاه از او پرسیدم :

"تو به من گفتی

که در تمام ایام با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو رندگی کنم.

چرا در آن لحظات دردآور مرا رها کردی ؟"

پاسخ داد :

"ترا دوست دارم

و

به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت..

نه حتی برای لحظه ای..

و من چنین نکردم.

اگر در آن روزها یک ردپا بروی شن ها دیدی..

من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.

و آن ردپا از آن من خداست."

آری...

و من

در آن لحظات دردآور

در آغوش خدایم بودم.

  

جمعه چهاردهم بهمن 1384 توسط ایمان |