|
دیشب رویایی داشتم..
خواب دیدم به روی شن ها راه می روم و او همراه من ..
و بروی پرده ی شب..
تمام روزهای زندگی ام را می دیدم.
همانطور که به طومار گذشته ام می نگریستم ...
و روز به روز زندگی ام را می دیدم..
دو ردپا به روی پرده ظاهر شد.
یکی از آن من و دیگری از آن او.
راه ادامه یافت تا پرده ی زندگی ام به آخر رسید.
آنگاه ایستادم و به پشت سر خیره شدم..
در برخی جاها فقط یک ردپا به چشم می خورد..
از قضا
آن جای پاها
مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود.
آنگاه از او پرسیدم :
"تو به من گفتی
که در تمام ایام با من خواهی بود
و من پذیرفتم که با تو رندگی کنم.
چرا در آن لحظات دردآور مرا رها کردی ؟"
پاسخ داد :
"ترا دوست دارم
و
به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت..
نه حتی برای لحظه ای..
و من چنین نکردم.
اگر در آن روزها یک ردپا بروی شن ها دیدی..
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.
و آن ردپا از آن من خداست."
آری...
و من
در آن لحظات دردآور
در آغوش خدایم بودم.
|